هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پي آن تا كند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت اﯾﺎم ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو ﻏرش شيران گذشت و رفت
اين عوعو سگان شما نيز بگذرد
بادي كه در زمانه بسي شمع ها ﺑﮑﺸﺖ
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروان سراي بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن
ﺗﺄثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت ز ناكسان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز ﺗﺤﻤﻞ سپر كنيم
تا سختي كمان شما نيز بگذرد
آبي است ايستاده در اين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
اين گرگي شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا ، مات حكم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
(سيف فرغاني)
از خون و ريشه ي كوروش ، از استقامت تخت جمشيد
يك ايراني از تبار باران و آزادگي
اما نام من «قاسم»است ، ولي من دوست دارم اصالتم را حفظ كنم
قلب من براي آزادگي و ايراني بودن مي تپد
اما نام من از دريايي غريب و نا آشنا است
من مي خواهم نامم همچو نسلم باشد
و فرياد بزند كه من از نژاد آريايي هستم
پس «آريا» هستم نه «قاسم».
شبانگه به سر فکر تاراج داشت
شبانگه به سر فکر تاراج داشت....
سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت....
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه تاجی به جا ماند و نه نادری
نه تاجی به جا ماند و نه نادری....
من که میمیرم، میمیرم.....
چرا با عشق و با ایمان نمیرم؟!
من که میمیرم، میمیرم.....
چرا با عشق و با ایمان نمیرم؟!
تا برای سرزمینم، میهنم، "ایران" نمیرم
من که میمیرم، میمیرم.....
آرزو دارم شود خاک وطن آرامگاهم
آرزو دارم شود خاک وطن آرامگاهم
تا میان کشوری بیگانه سرگردان نمیرم
من که میمیرم.....
شرط آزادی و مردی کنج زندان مردن است
شرم از آن دارم اگر در گوشه زندان نمیرم
شرم از آن دارم اگر در گوشه زندان نمیرم
هر وجودی... هر وجودی دیر و زود ای میهنم میرد ولی من
با تو پیمان بسته ام....
با تو پیمان بسته ام، جز بر سر پیمان نمیرم
ایران ای سرای من خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من عشقت کیمیای من
ای سرزمین بیکران
ای یادگار عاشقان
ای خفته در میان تو
در قلب مهربان تو
هزاران شهید بی گناه نوجوان
هزار عاشق گذشته در رهت ز جان
ایران ای سرای من خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من عشقت کیمیای من
ای تخت جاودان جم
ای ارگ جاودان بم
همچو هگمتانه پایدار
همچو بیستون استوار
خاک عاشقان بیقرار
ای دیار مهر و افتخار
ایران ای سرای من خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من عشقت کیمیای من
با تو خواهم رفت
تا غروب هر چه ترديد است
تا طلوع هر چه خورشيد است.
آيد آيا زماني كه ديگر
در زمين نام و نقش از پليدي نباشد؟
اهرمن،ديو و دد
مرده باشد؟
هر چه فرياد بد
مرده باشد؟!
حاكم اين زمين و زمان
عشق باشد؟
پرچم جاودان جهان،
عشق باشد؟
هيچ نبود به جز مهرباني؟!
آه باران!
ببار و بشوي اين پليدي
نفرت و درد و رنج و پلشتي
وين سياهي و نامردمي را
از سر و صورت زشت اين نابكاران
زندگي را بده جلوه اي نو
وحشت آباد ويران دل را
بار ديگر
بكن چو گلستان!
«محمد عزيزي»
يادم است وقتي كه سنم كمتر بود كتاب هاي عبدالكريم سروش را مي خواندم و ذهنم را فقط به او محدود كرده بودم اما وقتي با آقاي ابراهيمي آشنا شدم او به من آموخت فكرم را نبايد به شخص خاصي محدود كنم و هيچ وقت نبايد فقط از يك زاويه به يك چيز بنگرم.
.
چند وقت پيش سر كلاس پرورشي معلم بحثي را مطرح كرد و نظرات دانش آموزان را خواست و قبل از اينكه بچه ها نظرشان را بگويند،معلم گفت:سر كلاس من بايد به همه نظرها احترام گذاشته شود.
بحث در مورد حقوق و مزاياي معلمان بود،كه ايشان نظرشان را اينگونه بيان كردند كه:در جامعه ي فعلي معلم ها از حقوق و احترام بالايي برخوردارند و گفتند: معلم هايي كه امروزه دستگير مي شوند آنها كساني اند كه بيش از حقشان را مي خواهند و چون نظر من كاملا متفاوت بود،ايشان علاوه بر فحاشي و حركات ديگر امر فرمودند كه بنده تا آخر سال حق ندارم سر كلاس ايشان حرف بزنم.
در آخر مي خواستم اين را بگويم كه بعضي ها دوست دارند ما را خفه كنند و نگذارند ما رشد كنيم اما با وجود آموزگاراني همچون آقاي ابراهيمي و... مي توانيم به آنها بفهمانيم كه همواره ما در حال رشد و باليدن هستيم.
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دست
که بر تخت شاهي نشسته است ؟
چرا پشت شيران شکسته است ؟
در ايران زمين شاه ظالم کجاست ؟
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست ؟
چرا خامش و غم پرستيد
کمر را به همت نبستيد
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک ...
به نام آزادي
نمي دانم چرا وقتي زنگ مي زني همه چيز را فراموش مي كنم،نمي دانم چرا نمي توانم چيزهايي را كه در قلبم انباشته ام برایت بگويم،نمي دانم چرا بعد از اينكه گوشي را قطع مي كني يادم مي افتد چه حرف هايي داشتم كه همه را به كلي فراموش كرده ام.
بگذريم ،دوست دارم ببينمت و از شب هاي فراغ برايت بگويم،از شب هايي كه چشم به راه آمدنت بودم، از شب هايي كه فقط ماه و ستاره ها اشكانم را ديدند، از شب هايي كه پياده مثل ديوانه ها در خيابان قدم مي زدم و نبودنت را احساس مي كردم، از شب هايي كه به يك نقطه خيره مي شدم و ديوانه وار به عكست نگاه مي كردم.
يادت هست كه از اسطوره ها سر كلاس برايمان مي گفتي،يادت هست كه از آرش مي گفتي.دو ست دارم شاگردانت را دوباره ببينم و بهشان بگويم كه معلم آنها هم اسطوره است.
آري بچه ها خزاني سرد،صداي خش خش برگ هاي خزان زده،آمدنش را نويد مي دهد.آري او آمد و در كوله اش مژده بهاران آورده است،ارمغان شكوفه و برگ سبز،تازگي و طراوت و اميد را آورده است.
بگویید که بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربون بود ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید
زنده بودن را برای زنگی دوست داشت
نه زندگی رابرای زنده بودن
زنده یاد «فریدون فروغی»
يكي بود يكي نبود ،ديگه هيمه اي كنارم نبود ،تا دستهاي سردمو باهاش گرم بكنم،اما گذشته از دستانم دل من بود كه بي قرار هيمه بود.
هر روز كه مي گذرد دلم بيشتر به درد مي آيد در شگفتم،چگونه قدرت طلبی وجاه طلبی، گوش برخی را از شنیدن حقایق کر،چشمشان را کور و اندیشه ی آنان را از درک راستگویی ودرستکاری ناتوان می سازد؟!
بيش از 130روز است كه از دربند بودن معلمي بي گناه مي گذرد كه صدايش جز حق نبود وانديشه اش جز در ديار سپاسگذاري پر نمي زد. معلمی که عمرش را به پای دانش آموزان جامعه اش گذاشته و زندگی و آرامش وآسایش خود را به مردم بخشیده است.
بيش از 130روز است كه از دربند بودن معلمي مي گذرد كه وقتي به درون مدرسه قدم مي گذاشت كسي نمي توانست درك كند كه پشت لبخندهاي آرامش چه غمي نهفته است،معلمي كه با گامهايش با زمين سخن مي گفت،معلمي كه روز تولد دانش آموزانش به آنها ماهي سياه كوچولو صمد بهرنگي را هديه مي كرد،معلمي كه پنجم اكتبر روز جهاني آموزگار را در بند گذراند،معلمي كه دانش آموزان فقط مشكلاتشان را به او مي گفتند و او هميشه به فكر چاره جويي و گره گشايي از مشكلات دانش آموزانش بود.
«بارپروردگارا تو نگهبان زندانیان ما باش که در اعماق سیاه چالها هیچ پشت و پناهی ندارند.»
نه همين غمكده،اي مرغك تنها قفس است
گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست
هر كجا هست،زمين تا به ثريا قفس است
تا كه نادان بر جهان حكمروايي دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است
«فريدون مشيري»


